شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦

خواستگاری پسر نوح از دختر هابيل
 
 
 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه،

هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.

تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را.

 به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز.

غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر

 کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار

شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود،

 پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن

است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز

می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی

آن را از کفم نمی برد

دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز

داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری

من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی

کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور

برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور

کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت

من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو

مطمئن تر، دختر هابيل

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر

است و سالهاست که با خود می گويد:

«آیا همسريش را سزاوار بودم؟»

بهاره

دوشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٥

روي ماه و لاي ستار‌ه‌ها

Image hosting by TinyPic

 

روي ماه و لاي ستار‌ه‌ها

 

يك نفر دنبال خدا مي‌گشت، شنيده بود كه خدا آن بالاست و عمري ديده بود كه دست‌ها رو به

آسمان قد مي‌كشد. پس هر شب از پله‌هاي آسمان بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادرشب

آسمان را مي‌تكاند، ماه را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو .

او مي‌گفت: ( خدا حتماً يك جايي همين جاهاست) و دنبال تخت بزرگي مي‌گشت به نام

عرش، كه كسي بر آن تكيه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختي بود و نه كسب.

نه ردپايي روي ماه بود و نه شانه‌اي لاي ستاره‌ها

از آسمان دست كشيد، از جست و جوي آن آبي بزرگ هم. آن وقت نگاهش به زمين زير

پايش افتاد. زمين پهناور بود و عميق. پس جا داشت كه خدا را در خود پنهان كند.

 زمين را كند، ذره‌ ذره و لايه لايه و هر روز فروتر رفت و فروتر.

 خاك سرد بود و تاريك و نهايت آن جز يك سياهي بزرگ چيز ديگري نبود. نه پايين و

نه بالا نه زمين و نه آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده بود. درياها و

 دشت‌ها هم. پس گشت و گشت و گشت.

 پشت كوه‌ها و قعر دريا را، وجب به وجب دشت را. زير تك تك همه ريگ‌ها را .

 لاي همه قلوه سنگ‌ها و قطره قطره آب‌ها را .اما خبري نبود، از خدا خبري نبود.

نا اميد شد از هرچه گشتن بود و هرچه جست و جو. آن وقت نسيمي وزيدن گرفت.

شايد نسيم فرشته‌ بود كه مي‌گفت خسته نباش كه خستگي مرگ است.هنوز مانده است ،

 وسيع‌ترين و زيباترين و عجيب‌ترين سرزمين هنوز مانده است. سرزمين گمشده‌اي كه

نشاني‌اش روي هيچ نقشه‌اي نيست.

نسيم دور او گشت و گفت: اين جا مانده است اين جا كه نامش تويي.

و تازه او خودش را ديد، سرزمين گمشده را ديد. نسيم دريچه كوچكي را گشود.

 راه ورود تنها همين بود و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد. خدا آن‌جا بود.

بر عرش تكيه زده بود و او تازه دانست عرشي كه در پي‌اش بوده همين جاست.

سال‌ها بعد وقتي كه او به چشم‌هاي خود برگشت، خدا همه‌جا بود، هم در آسمان و

هم در زمين. هم زير ريگ‌هاي دشت و هم پشت قلوه‌سنگ‌هاي كوه،

هم لاي ستاره‌ها و هم روي ماه

عرفان نظرآهاري

بهاره

پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٥

بال هايت را كجا گذاشتي؟

 

Image hosting by TinyPic

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزيزم

اقيانوس رويا دوساله شد البته با يك هفته تأخير آپ كردم .

از همه عزيزانی كه توی اين دو سال هميشه همراه من بودن تشكر می‌كنم .

و اميدوارم كمی و كاستی‌ها رو به بزرگی خودتون ببخشين.

من متأسفانه مدتيه كه دسترسيم به اينترنت خيلی محدوده و نمی‌دونم اين تا كی ادامه داره

 ولی تمام سعيم رو می‌كنم كه زحمات دوستان رو جبران كنم.

موفق باشيد و در پناه حق

 

 

بال هايت را كجا گذاشتي ؟


پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان به تعجب رو به پرنده كرد و گفت:

 "اما من درخت نيستم تو نمي‌تواني روي شانه‌هاي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده‌ها

 و آدم‌ها را اشتباه مي‌گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده‌دار ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد،

اما باز هم خنديدند

پرنده گفت: نمي‌داني توي آسمان چه قدر جاي تو خالي‌ست. انسان ديگر نخنديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي‌دانست چيست.

شايد يك آبي دور يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده‌هاي ديگري را هم مي‌شناسم كه پرزدن از يادشان

رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند

فراموش مي‌شود.
پرنده اين را گفت و پر زد انسان رد پرنده  را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك 

آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و

چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه‌هاي كوچك انسان دست گذاست و گفت: يادت مي‌آيد،

تو را با دو بال و دوپا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر  دو براي تو بود. اما تو آسمان

را نديدي. راستي عزيزم بال‌هايت را كجا جا گذاشتي؟
انسان دست بر شانه‌هايشش گذاشت و جاي  خالي چيزي را احساس كرد.

آن وقت رو به خدا كرد و گريست.

 عرفان نظر آهاری

 

 

بهاره

دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

 

 

 

اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر
بین مادر و دختری را شنیدم
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی
کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و
مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی
برای تومیکنم." دختر جواب داد: " مامان
زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده
است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من
احتیاج داشتم. من نیز آرزوی
کافی برای تومیکنم."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر
بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد.
آنجا ایستاد و می توانستم  ببینم که
می خواست و احتیاج داشت که گریه کند.
من نمی خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی
خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا
با کسی خداحافظی کردید که می
دانید برای آخرین بار است که او را
می بینید؟ " جواب دادم: " بله کردم.
منو ببخشید که فضولی می کنم چرا
آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در
جای خیلی دور زندگی می
کنه. من چالشهای زیادی را پیش
رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او
برای مراسم دفن من خواهد بود. "
" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید

 " آرزوی کافی را برای تو میکنم. "
میتوانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این
آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر
و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."  او
مکثی کرد و درحالیکه سعی می کرد
جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند
بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما
گفتیم " آرزوی کافی را برای تو
میکنم. " ما می خواستیم که هرکدام
زندگی ای پرازخوبی به اندازه
کافی که البته می ماند داشته باشیم. "
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها
را که در پائین آمده عنوان کرد:
" آرزوی خورشید کافی برای تو
میکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به
اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو میکنم
که زیبایی بیشتری به روز
آفتابیت بدهد.
آرزوی شادی کافی برای تو
میکنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
آرزوی رنج کافی برای تو میکنم
که کوچکترین خوشی ها به بزرگترینها
تبدیل شوند.
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو
میکنم که با هرچه می خواهی راضی باشی.
آرزوی از دست دادن کافی برای تو
میکنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزارباشی.
آرزوی سلامهای کافی برای تو
میکنم که بتوانی خداحافظی آخرین
راحتری داشته باشی."
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت.
می گویند که تنها یک دقیقه طول
می کشد که دوستی را پیدا
کنید٬ یکساعت می کشد تا از او
قدردانی کنید اما یک عمر طول می
کشد تا او را فراموش کنید.
تقدیم به همه دوستان عزیزم
آرزوی کافی برای تو میکنم

 

بهاره

چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

Image hosting by TinyPic 

 تو رازی و ما راز

 

پرده اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.

رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان .

رازي به اسم هرچه كه مي‌داني و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه‌اش

به رازي آغشته بود و از هر لحظه‌اي رازي مي‌چكيد.

در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهی گفتند: هرگز رازي نبود، هرگزي رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند

و پشت به راز و زندگي زيستند.

خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند : رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را

مي‌گشاييم و مغرورانه رفتند تا گره راز زندگي را بگشايند.

خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت.

اما  بترسيد كه درگشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم: اما، سرمايه‌اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي  است

 و در دل هر راز رازي،جهان راز است و تو رازي و ما راز.

تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.خدا گفت: نام شما را مؤمن مي‌گذارم.

 خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند 

 و خدا آنان را از لابه‌لاي رازها عبور داد و در هر عبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته‌اي در دفتر خود نوشت:زندگي به پايان رسيد.

و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد،

 گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها

 آنان كه دست در دست  خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

عرفان نظرآهاری


 

بهاره

شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

Image hosting by TinyPic

 

زمين به عشق او می‌چرخد

 

فرشته نبود، بال هم نداشت. رويين‌تن نبود و پيكر پولادی نداشت.

مادرش الهه‌ای افسانه‌ای نبود و پدرش نيم‌خدايی اسطوره‌ای .

او انسان بود انسان  و همين‌حا زندگی می‌كرد. روی همين زمين و زيرهمين آسمان.

 شبها همين ستاره‌ها را می‌ديد و صبح‌ها همين خورشيد را. انسان بود،‌راه می‌رفت

و نفس می‌كشيد . می‌خوابيد و بلند می‌شد. گرسنه می‌شد و غذا می‌خورد. غمگين

می‌شد و شاد می‌شد. می‌جنگيد و پيروز می‌شد. زخم بر می‌داشتف شكست می‌خورد.

 مثل من مثل تو،‌مثل همه .

فرشته نبود بال هم نداشت. انسان بود. با همين وسوسه‌ها، با همين درد و رنج‌ها.

 با همين تنهايی‌ها و غربتها. با همين ترديدها و تلخی‌هاو انسان بود. ساده مردی آمي.

نه تاجی و نه تختی . نه سربازانی تا بن دندان مسلح و نه قصر و بارويی سر به فلك كشيده.

آزارش به هيچ‌كس نرسيد و جوری نكرد و هيچ از آن‌ها نخواست و جز راستی نگفت.

اما او را تاب نمی‌آوردند. رنجش می‌دادند و آزارش می‌رساندند. دروغگويش می‌خواندند.

 شعبده‌باز و شاعرش می‌گفتند و به خدعه و به نيرنگ پشت به پشت هم می‌دادند و

 كمر به نابودی‌اش می‌بستند. اما مگر اوچه كرده بود؟ جز آن كه گفته بود،‌ خدا يكی

است و از پس اين جهان، جهان ديگری است و آدميان در گرو كرده خويشتند. مگر چه

كرده بود؟ جز آن كه راه رستگاری را نشانشان داده بود.

اما تابش نمی‌آوردند. زيرا كه بت بودند. بت‌ساز، بت شيفته، بت انگار و بت كردار.

فرشته نبود. بال هم نداشت و معجزه‌اش اين نبود كه ماه را شكافت و معجزه‌اش اين

نبود كه به آسمان رفت. معجزه‌اش اين بود كه از آسمان به زمين برگشت. او كه با

معراجش تا ته ته آسمان رفته بود می‌توانست برنگردد، می‌توانست. اما برگشت.

باز هم روی همين خاك و باز هم ميان همين مردم.

و زمين هنوز به عشق گام‌های اوست كه می چرخد. و بهار هنوز به بوی اوست كه

سبز می‌شود و خورشيد هنوز به نور اوست كه می‌تابد.

به ياد آن انسان،‌انسانی كه فرشته نبود و بال هم نداشت.

عرفان نظر آهاری


 

بهاره

یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

 

 

 Image hosting by TinyPic

 

و اين آغاز انسان بود

 

از بهشت كه بيرون آمد، دارايی‌اش فقط يك سيب بود . سيبی كه به وسوسه آن را

چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.

فرشته‌ها گفتند: تو بی‌بهشت می‌ميري. زمين جای تو نيست. زمين همه ظلم است

و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده‌ام. اگر خدا چنين  می‌خواهد. پس زمين از

بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده‌ای كه تو را دوباره به بهشت می‌رساند از زمين می‌گذرد،

زمينی آكنده از شر و خير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب و اگر خير و حق

و صواب پيروز شد تو  بازخواهی گشت و گرنه .....

و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمی‌توانست برود.

 انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می‌ترسيد و مردد بود.

و آن وقت خدا چيزی به انسان داد. چيزی كه هستی را مبهوت كرد و كائنات

را به غبطه واداشت.

انسان دستهايش را گشود و خدا به او (اختيار) داد.

خدا گفت حال انتخاب كن. زيرا كه تو برای انتخاب كردن آفريده شدي.

برو بهترين را برگزين كه بهشت،‌پاداش به گزيدن توست

عق و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد. تا تو بهترين را برگزيني.

 و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوری را

و اين آغاز انسان  بود.

************************

با عرض سلام خدمت دوستان هميشه همراه فرا رسيدن بهار طبيعت و آغاز سال

۱۳۸۵ رو به همه شما تبريك می‌گم و آرزوی سالی خوش و سرشار از نعمات و

بركات و الطاف خداوندي و مهر و محبت رو براتون آرزومندم .

 

بهاره

دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

 

جهان را ادامه می‌دهيم

 

امانت خدا بر زمين مانده بود. آدميان می‌گذشتند بی هيچ باری بر شانه‌هايشان.

خدا پيامبری فرستاد تا به يادشان بياورد، قول نخستين و بيعت اولين را .

پيامبر گفت: ای آدميان، اين امانت از آن شماست. بردوشش كشيد.

 اين همان است كه زمين و آسمان را توان بر دوش كشيدنش نيست.

پس به ياد آوريد انسان را و دشواری‌اش را.اما كسی به ياد نياورد.

پيامبر گفت: عشق است. عشق است. عشق است كه بر زمين مانده است

مجال، اندك است و فرصت كوتاه.

شتاب كنيد و گرنه نوبت عاشقی می‌گذرد. اما كسی به عشق نينديشيد.

پيامبر گفت: آنچه نامش زندگی است، نه خيال است و نه بازي.

امتحان است و تنها پاسخ به آزمون زندگی زيستن است، زيستن.

اما كسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت و در اين ميان كودكی كه تازه

پا به جهان گذاشته بود، با لبخندی پيامبر را پاسخ گفت.

زيرا پيمانش را با خدا به ياد می‌آورد.

آنگاه خداگفت: به پاس لبخند كودكي، جهان را ادامه می‌دهيم.

 

 

بهاره

سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

 

 

 

چگونه بر ترس غلبه كنيم؟

در زندگی روزمره، مادر الهی را از خاطر برده‌ايم. ما روحيه كودكی را از دست داده‌ايم.

كودك بودن يعنی كنار گذاشتن هرگونه انتقاد و ايرادجويي، لذت بردن از زندگي،

 سهيم شدن در همه خوبی‌ها با ديگران، عشق ورزيدن و خنديدن.

ما تصور می‌كنيم كه بالغ شده‌ايم و ديگر نيازی به آغوش پرمهر مادر نداريم،

اما لازم است كه دوباره كودك شويم و با همه دوست و مهربان باشيم،

نه ايرادجو و وحشتزده

*********************

مراقبه

ما در دنيای جاذبه‌های وهم‌آلود و اسارت‌ها زندگی می‌كنيم.

تيغ خواسته‌های غيرانساني، غرور، جهل، نفرت، اضطراب،

ترس و حرص روح ما را مجروح كرده است.

روح ما زخمی جراحت‌های بسيار است. اين زخم‌ها بايد التيام يابند.

سكوت می‌تواند اين زخم‌ها را التيام بخشد.

 

بهاره

دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

 

 

 

 

از گذشته‌ها درگذر

 

تكرار خطاهای گذشته را باكی نيست......... از سودای گناه درگذر .

 توسن خيال كمتر ترا به هدف‌هايت راه می‌برد.......... از وسوسه‌‌های گه گاه درگذر

شرنگ نفرت، شكوه عشق را ويران می‌كند..........از كينه‌ها درگذر

حقيقتی در راه است..............از پندارها درگذر

       كسی را شايد با تو نيازی باشد............از باور بيهودگی خويش درگذر

هر آنچه را كه داری غنيمت شمار..............  از زياده‌خواهی درگذر

بنياد ايمان را، بيم ويران كند............. از هراس درگذر

 زندگی را به تمامی پذيرا باش و برديگران ببخشای آنگاه روزگار ديگرشود

از نااميدی‌ درگذر

آينده اينجاست- هم اينجا- هم اكنون................از گذشته‌ها درگذر 

 

بهاره

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

لوگو

L O G O

وضعيت در ياهو

دفعات بازديد 

دوستان


من او ندارم
زير اين گنبد فلفل نمكي
يك آسمان پرواز (قرقاول)
دلكده‌ي من
(نگاه (شعر
از عشق.......تا عشق
قاصدك
سرزمين دور
از تو تا بي‌نهايت
من مانده‌ام
سميرغ عشق
دفترعشق
پنجره چوبي
پرشين سينما
گلي جون و جوجو
دوستدار
جزيره روياها
همدلي از همزبوني بهتره
رهاتر از پرنده
تك ستاره آسمان دل
باز باران
عشق اهورايي
هويت گم شده
حد بي نهايت
ساحل آرامش
رقص با رويا
تنها به ياد تو
قصه شاه پريون
كوچه صداقت
هدايت كن ما را
كاشانه دوست
بشنو اي دوست
پسري تنها به نام غم
در سكوت خانه من
سكوت
عادت و عشق و عاطفه
اشك
كلبه‌ي عشق
حيات خلوت
دهكده عاشقان
سينما چيه؟
سرزمين روياهاي من
بانوي آسمان
شبهاي بي‌ستاره
اشكاي يخيمو پاك كن

پرشين‌بلاگ

طراح قالب

طراح قالب



#FFFFFF