خواستگاری پسر نوح از دختر هابيل

8g9e9ua.jpg 
 
 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش کرد و گفت: نه،

هرگز؛همسری ام را سزاوار نيستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.

تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را ناديده گرفتی و فرمانش را.

 به پدرت پشت کردی،به پيمان و پيامش نيز.

غرورت غرقت کرد. ديدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر

 کشتی سوار است. من خدايم را لا به لای طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگينی سيل

دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به کار می آيد. در آن هول و هراسی که تو گرفتار

شدی،هر کفری بدل به ايمان می شود. آن چه تو به آن رسيدی ، ايمان به اختيار نبود،

 پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدايی کجدارومريز دارند که به بادی ممکن

است از دستشان برود. من آن غريقم که به چنان خدای مهيبی رسيدم که با چشمان بسته نيز

می بينمش و با دستان بسته نيز لمسش می کنم. خدای من چنان خطير است که هيچ طوفانی

آن را از کفم نمی برد

دختر هابيل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن که جسارت عصيان دارد،شجاعت توبه نيز

داشته باشد. شايد آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد

دختر هابيل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شايد. شايد پرهيزکاری

من به ترس و ترديد اغشته باشد.اما نام عصيان تو  دليری نبود. دنيا کوتاه است وآدمی

کوتاهتر. مجال ازمون و خطا اين همه نيست

پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن. به شاخه هايش.پيش از انکه دستهلی درخت به نور

برسند، پاهايش تاريکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسيدن به نور بايد از تاريکی عبور

کرد. گاهی برای رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت

من اينگونه به خدا رسيدم. راه من اما راه خوبی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو

مطمئن تر، دختر هابيل

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دور دستها تماشايش کرد و سالهاست که منتظر

است و سالهاست که با خود می گويد:

«آیا همسريش را سزاوار بودم؟»

/ 29 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

واي واقعا عالي بود........... يعني نميتونم حسمو نسبت به اين داستان بگم توصيفي براش پيدا نميشه فقط ميگم عالي بود [گل]

::..قرقاول..::

سلام ... خوبی بهاره جان ... خیلی وقته که بهت سرنزدوم ... معذرت [خجالت] خیلی خوشحالم که باز تو وبلاگ قشنگت هیتم و خوشحال ترم که می بینم مثل همیشه زیبا . با حس و با تفکر نوشتی [دست] هت تبریک میگم دوست خوبم ... همیشه شاد باشی و موفق ... لبت خندون و دلت شاد [گل]

P-57

سلام اگه بدونيد كه مي تونيد بهم كمك كنيد ، كمك مي كنيد...؟[گل]

P-57

سلام اولین قدمو برداشتم... [گل]

P-57

قدم بعدی رو هم برداشتم...

دایی جان

ایکاش میومدی دلم برات تنگ شده عزیزم

ُُShadmehr Lover

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که تو چرا اینقدر کم پیدا که چه عرض کنم اصلا پیدات نیست!!

قصه شاه پریون

سلام... خوبی ؟؟؟ میشناسی؟؟ خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم .. ببخشید که دیر اومدم .. امروز سری به آرشیو زدم و دارم به وبلاگ های دوستان قدیمی سر می زنم .. متن زیبایی بود ... از خودت نوشتی ؟؟؟

شیما

salam duste khubam webe ziba v jazabi dari khosh hal misham be man ham sar bezani mivafagh v shad bashi [گل]

م.ا.ب

سلام سالهای دور منو میخوندی خبری ازتون نیست تو ارشیو نظرات داشتم می گشتم شماهارو دیدم .....سر بزنید.و....